کلاس اولی

خرید بک لینک
سلااااام تو دفتر یک مدرسه غیر انتفاعی نشسته بودم و چشمم همه جای دفتر می چرخید دفتر کوچکی که به زیبایی آراسته شده بود... تو افکار خودم بودم که مامان یک دانش آموز وارد دفتر شد.... طاهر مامان دانش آموز در شان ورود به یک مدرسه نبود و یعنی حجابش درست و در خور یک ایرانی نبود.... مامان مستقیم رفت به کنار میز مدیر و با یک سلام معمولی خانم مدیر رو متوجه خودش کرد خانم مدیر به احترامش بلند شد و سلام کرد و تقاضا کرد بنشیند.... مامان دانش آموز با توپ پر شروع کرد به صحبت کردن که ... دختر من از معلمش می ترسه... خانم مدیر:چرا؟ مامان :از چشمای خانومشون.... خانم مدیر با تعجب به مامان نگاه کرد و مامان ادامه داد وقتی داره درس می پرسه به بچه من نگاه نکنه.... خانم مدیر گفت ولی همکارمون خیییییلی مهربونن و مامان ادامه داد :بله مهربونن اما چشماش جالب نیست...یعنی خوشگل نیست... من از رو صندلی بلند شدم و به بیرون دفتر رفتم چون نمی تونستم جواب بدم گفتم بیشتر حرص نخورم.... خلاصه بعد از چند دقیقه مامان دانش آموز رفت و من دوباره رفتم تو دفتر با ورودم گفتم عجب مامانی بود.... مدیر مدرسه گفت ما از این مامانا زیاد داریم و شروع کرد به حرف زدن گفت مامامانی داریم که مدام زنگ می زنه که به سارینا جون بگین آب بخوره.... یا مامانی که از صبح تا ظهر کلی خوراکی های جور وا جور برای دختر کلاس ششمی خودش می ذ کلاس اولی ...

ما را در سایت کلاس اولی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 0:34

سلام... تا حالا انرژی گرفتین... از یک نگاه یا یه لبخند و یا یک بوسه... همیشه فکر می کنم انرژی های من خاص خودمه و هیچکس نمی تونه مثل من انرژی بگیره.... یعنی آخر از خود راضی بودن.... هر روز صبح وقتی لا به لای صف بچه ها راه میرم کلی انرژی می گیرم.... انرژی که زندم می کنه و کلی قلبمو به طپش وادار می کنه.... هر روز صبح کارم شده سر صف رفتن و با بچه ها توصف بودن.... مدیرمون فکر می کنه من خیییلی معلم خوبیم که میام سر صف ... غافل از اینکه نمی دونه من برای خودم سر صفم نه بچه ها و نه مدیر جان.... این روزا راه رفتن و رو برگا پریدنم بهم انرژی می ده.... من انرژی می گیرم از همه چیزایی که می تونم کودکی رو تکرار کنم... موضوعات مرتبط: دل تنگی ها،خاطراتبرچسبها: کلاس اولی کلاس اولی ...

ما را در سایت کلاس اولی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 0:34

سلام... گاهی اوقات دلت می خواد بنویسی ... اما اینقدر واژه ها در هم ریخته میشن که نمی دونی چطور با هاشون بازی کنی... گاهی هم اینقدر دلتنگ واژه هات می شی که نوشتن یادت میره.... گاهی هم تمام واژه ها باهات دوستن و عاشقانه هایی رو رقم می زنن.... و همیشه اون روزایی که واژه با من دوستن قلم و تکه کاغذ ها ازدست من قایم می شن... چون می ترسن از اشک ها و لبخند های خیال من.... پ.ن :یادمه یه زمانی یه نفر بهم می گفت ابر بهاری.... می گفت چون احساسات تو دقیقا مثل هوای بهار...خنده و گریه و غصه و شادی تو کسی نمی فهمه... الان خودمم احساسمو گم کردم... برچسبها: کلاس اولی کلاس اولی ...

ما را در سایت کلاس اولی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 0:34

صفحه بندی